بعد از این مدت که واقعا سرم شلوغ بود بالاخره فرصتی پدا کردم که وبلاگ رو آپ کنم و طبق معمول با دو رباعی به روز می کنم:
ما مثل دوتا خــط مــوازی بودیــم
در پیش هم از جدایی راضی بودیم
حال من و تو صرف شده با دوری
یک عمر اسیر فعل ماضی بودیم
***
آزاد شـدم، شبـیــه یــک زنــدانـــی
در لــحــظــه ی بی گریـــز آویــزانــی
ای کاش که آب می شدی بر لبهام
در تشنــگی آخـــر ایــن قــربـــانــی
دو رباعی:
یک لحظه نگاه کن ، ببین بـی تـابــم
ای قـبـلـه ی هر خـیال مـن دریـابــم
عاشق نیستم اگر ،چرا پس شده ای
بـــازیــگــر نـــقــش اول هـر خـوابـم؟
***
در جــنـگ نــگاه تـو دلـم نـابــود اسـت
هر چشم سیاه،کنده ای بی دود است
یک مرد درون شهـر تو گم شـده اسـت
یک شهر درون کوچه ات مفـقـود است
این روزها سرم حسابی شلوغه و کمتر می تونم آپ کنم. این دو رباعی رو می زارم تا سکوتم از این طولانی تر نشه:
تقصیر من و تو نیست ما معذوریم
دستور از آسمان و ما ماموریم
انگار دوباره عشق صیاد شده
ما نیز دو ماهی که اسیر توریم
***
این دست که بسته است، تو را کم دارد
این قلب، شکسته است، تو را کم دارد
یک مرد که پشت این رباعی تنهاست
از خاطره خسته است، تو را کم دارد
می خواستم توی این پست دو رباعی دیگه بزارم . ولی تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده با یه غزل به روز کنم. این غزل از کارای قدیمیه منه خوشحال میشم که با نقد دوستان همراه بشه.
شنـیـده ام یـخ دلــت دوبـاره آب می شـود
در آن زمان که چشم من اسیر خواب می شود
درون دشت های عشق دویدم از پی نـگات
نصیبم از دویدنم ، کمـی سـراب مـی شود
به روی سـاحـلـت بـنـا شـده عـمـارت دلـم
به موجی از نـگـاه تـو بـنـا خراب می شـود
درون خـمـره ی نــگـات بـه بــنـد آمـده دلـم
از این،دو چشم مست تو خم شراب می شود
ز خواب می پرم کنون به سیلـی از تبـار دل
چه خوب که یخ دلـت دوبـاره آب مـی شود
بی مقدمه:
با تو دل سنـگ رام کـردیم ای عشق
در خواندنت اهتمام کردیـم ای عشق
هرچـنـد که سـخـت می گـرفـتـی اما
هفت ترمه تو را تمام کردیم ای عشق
***
تردید نکن که ترس طردم کرده
دوری نـگـات کــوه دردم کـرده
من کودک ترسوی ضعیفی بودم
عشق تو مرا ساخته، مردم کرده

